تلاش در قامت فردی مستقل
در قامت فردی مستقل اقامت در منزل خواهر مدت زیادی به طول نینجامید، چرا که سریعاً فعالیت کاری را در آنجا شروع کردم. در یکی دو تابستان پیش از وقوع انقلاب کار بنایی می کردم و سعی کردم که آن کار را بخوبی یاد بگیرم. عموماً پس از چند روز کار با یک بنا نحوه ی کار در هر بخشی از ساختمان را یاد می گرفتم. بنابراین، در مسجد سلیمان خود را بنا معرفی کردم و به سرعت مشغول به کار شدم بخصوص آن زمان برای کارهای ظریف کاری مانند کاشی کاری و امثال آن در مسجدسلیمان کمتر بنای ماهر پیدا می شد.
خیلی زود به عنوان بنای ظریف کار شناخته شدم و دائما کار به من معرفی می شد. در آن زمان برای من و چند نفر از بستگان که اغلب متأهل و عیالوار بودند، به طور مرتب کار وجود داشت. رفته رفته انقلاب به پیروزی رسید. البته لازم به یادآوری است که معدود جوانانی هم در کنار بزرگان انقلاب نقش آفرینی کردند. با توجه به اینکه در آن زمان دانش آموز بودم و از لحاظ سنی شرایط خاص خود را داشتم، نقش من در پیروزی انقلاب در حد حضور در راهپیمایی ها و بعضاً تدارک راهپیمایی ها بود. به محض پیروزی انقلاب تصمیم گرفتم که آن سال، دیگر به نجف آباد برنگردم و در مسجد سلیمان ادامه تحصیل بدهم. بنابراین، در هنرستان شریف واقفی ثبت نام کرده و تحصیل را ادامه دادم. در آن زمان کلاسها از ساعت ۱ بعدازظهر شروع می شد و تا ۵ یا ۶ عصر ادامه می یافت. بنابراین، من کارها را بیشتر به صورت مقاطعه برمی داشتم و صبح تا ظهر چندساعتی کار می کردم و بسیاری از اوقات که صاحب کار عجله داشت، از هنرستان که برمی گشتم تا ۱ یا ۲ نیمه شب کار می کردم.
بدین ترتیب مسئولیت سنگین دیگری را هم احساس می کردم و آن تعداد کارگرانی بود که با من کار می کردند؛ زیرا وقتی من کاری نمی یافتم آنها نیز بیکار می شدند و بنابراین، تحمل این موضوع برایم آسان نبود و به هر شکل ممکن سعی می کردم که روزانه حداقل چند ساعت کار کنم تا کارگران همراهم برای گذران روز خود درآمدی داشته باشند. در همان ایام روزی با شخصی قرار گذاشته بودم که طبق توافق کاری برای او انجام دهیم. من به همراه ۳ نفر کارگر ساعت ۸ صبح در محل قرار بودیم، اما از آن فرد خبری نشد. تا ساعت ۹ صبح صبر کردیم و چون نیامد، مجبور بودیم که به منزل برگردیم، اما از درون دلواپس و نگران کارگرانم بودم. همان لحظه شخصی ما را صدا زد و پرسید که کار می کنید؟ بی درنگ جواب مثبت دادم و کار را که کوبیدن کلوخه های گچ پخته شده بود، پذیرفتم. همراهانم به خنده افتادند و یکی از آنها گفت که ظاهراً نمیدانی این کار یعنی چه! و توضیح داد که کار بسیار سختی است و پیشتر هندی های ساکن در منطقه این کار را انجام می دادند و غیر از آنها کسی از این کارها قبول نمی کرد.
با وجود این، اعلام کردم که حاضرم آن کار را انجام دهم. همراهانم تصور نمی کردند که قبول کنم؛ چون هم نسبت به آنها وضع مالی بهتری داشتم و هم مجرد بودم و به عنوان یک استادکار نباید چنین کارهایی انجام می دادم. به هر حال از من اصرار و از آنها انکار تا آنکه توافق کردم که آن کار را کنتراتی انجام دهیم. کارگران ناگزیر به همراهی شدند. اما باز تصور می کردند که من می خواهم آنها را سر کار ببرم و خودم صرفاً تماشاچی باشم! به هر حال طی ۴ ساعت آن کار را تمام کردیم و دریافتی ما تقریباً معادل یک روز و نیم حقوق روزانه بود. اما حقیقتاً کار سخت و بسیار کثیفی بود به طوری که وقتی کار تمام شد، تنها چشمها و دندانهای ما قابل مشاهده بود و کل بدنمان پوشیده از دوده شده بود.
در آن دوران از دانش آموزان خوب کلاس به حساب می آمدم و بیشتر در درس هایی مانند رسم فنی یا نقشه کشی، درس فنی، کارگاه و عموماً درسهای عملیاتی نفر اول بودم و به دلیل نداشتن وقت کافی جزو ۳ یا ۴ نفر دانش آموز درسخوان کلاس به حساب می آمدم؛ زیرا همزمان با اشتغال به تحصیل عملا به طور مرتب کار می کردم و از این بابت دارای درآمد مکفی بودم. با درآمد مذکور خانه ای کوچک ساختم و در آن سکونت کردم که بعدا آن خانه را به یکی از بستگانم واگذار نمودم. گاه و بیگاه مبالغی نیز برای خانواده یعنی پدر و مادرم می فرستادم. ۲ سال به این صورت در مسجدسلیمان سپری شد و سال سوم به نجف آباد و به همان هنرستان دکتر شریعتی برگشتم. در هنرستان دکتر شریعتی علاوه بر تحصیل، به طور مرتب ورزش و بخصوص ورزشهای رزمی را دنبال می کردم و کار هم کماکان جزو برنامه های همیشگی بود. هر وقت مجالی دست می داد، نقاشی هم می کشیدم
جنگ و دوران جوانی
در همان دوران، جنگ شروع شد و اتفاقا در اولین روزهای شروع جنگ یکی از نقاطی که مورد حمله ی هوایی عراقی ها قرار گرفت، مسجد سلیمان بود. جنگ بر تمام ارکان زندگی مردم اثر گذاشت و هیچ جایی از مملکت دور از مصائب، مشکلات و فجایعی که صدام علیه ملت ایران تدارک دیده بود، یافت نمی شد و همه به نوعی گرفتار و درگیر این جنگ بودند. یکی از روزها در هنرستان اعلام شد که به تعدادی مکانیک و باتری ساز و آشنا به برق اتومبیل و برخی دیگر از تخصص ها نیاز است. من که مترصد فرصتی بودم که به جبهه بروم، وقت را مغتنم شمردم، داوطلب شدم و با هر ترفندی پدر و مادر را مجاب کردم و به عنوان باتری ساز و آشنا به برق اتومبیل، ثبت نام کردم. ما را به گیلان غرب اعزام کردند. گیلان غرب پشت جبهه ی ارتفاعات شیاکوه، سرپل ذهاب و اسلام آباد غرب بود و دشمن به راحتی با توپ ۱۰۶، شهر گیلان غرب را مورد هدف قرار می داد.
حدود ساعت ۱۰ شب به گیلان غرب رسیدیم و در کارخانه ی ریسندگی مخروبه ای مستقر شدیم. در آنجا پناهگاهی ساخته شده بود که گنجایش حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰ نفر را داشت. قرار بود که گروه ما کارهای پشتیبانی لشکر محمد رسول الله (ص) از استان تهران را انجام دهد. روز بعد از استقرار حدود ساعت ۳ بعدازظهر، عراقی ها شروع به شلیک خمپاره کردند که حدود ۱۰ نفر از گروه اعزامی از قم شهید شدند، به طوری که بعضی از جسدها قابل شناسایی نبودند. به عنوان مثال، ۳ نفر از آنها به گونه ای متلاشی شده بودند که اعضای بدن آنها، تکه تکه از لابه لای یک دیوار سنگی که توپ ۱۰۶ نزدیک آن منفجر شده بود، جمع آوری و در سه کیسه ی جداگانه قرار داده شد.
در هفته ی اول حضور در آن منطقه، تقریبا هر روز حوادثی از این دست رخ می داد. در گروه ما تنها چند نفر دانش آموز هنرستانی حضور داشتند و سایرین همه استادکارهای تعمیرکار خودرو بودند تا خودروهای از کار افتاده و نیازمند تعمیر را راه اندازی کنند و در اختیار رزمندگان قرار دهند. من چون به عنوان تعمیرکار برق خودرو داوطلب شده بودم، در آنجا از من سؤال شد که آیا واقعاً تعمیر خودرو را بلد هستم؟ پاسخ منفی دادم و افزودم که در هنرستان، اطلاعات کلی از برق اتومبیل کسب کرده ام. می توانم در کنار یک استادکار، به وی کمک کنم و سریع مسلط شوم. مرا به یکی از استادکارهای برق اتومبیل معرفی کردند. جالب بود که آن استادکار محترم هر وقت قصد داشت قطعه ای را باز کند که می بایست برای آن زیر اتومبیل می رفت و کار مشکلی بود، مرا راهنمایی می کرد تا این کار را انجام دهم، اما همین که می خواست آن قسمت را تعمیر کند، تحت هیچ شرایطی اجازه نمی داد که من بفهمم چه کار می کند.
مرتب مرا به اصطلاح سراغ نخود سیاه می فرستاد تا ندانم چه کاری کرده است! یک هفته به همین روال گذشت. یک روز صبح حدود ساعت ۱۰ یکی از فرماندهان لشکر ده محمد رسول الله (ص) به نام اصغر آمد و همه را در نمازخانه ی مقر جمع کرد و پس از کمی سخنرانی گفت که “این مقر مسئولی ندارد و به همین دلیل از نظم لازم برخوردار نیست. بنابراین، باید یک نفر از ما را به عنوان مسئول مقر انتخاب کند. اگر کسی داوطلب بود که چه بهتر و اگر نه خود ایشان یک نفر را انتخاب می کند . اغلب در آن زمان نیروهای جبهه ای به دلیل اخلاصی که داشتند، کمتر داوطلب مسئولیت می شدند، اما اگر برای کارهای خطرناک و سخت داوطلب می خواستند، بی درنگ همواره عده ای داوطلب می شدند. کسی داوطلب نشد! بنابراین، اصغر آقا انگشت اشاره اش را درست به سمت وسط جمع نشانه رفت و در کمال ناباوری معلوم شد که اشاره ی او به من بود. از من خواست که جلو بروم و در کنار او، خود را به جمع معرفی کنم. گفتم: “بسم الله الرحمن الرحیم؛ یوسف داودی، اعزامی از نجف آباد، باتری ساز”. عده ای از جمله خود اصغر آقا خندیدند و ایشان سؤال کرد که آیا واقعاً باتری سازی بلد هستم و من جواب دادم که ان شاءالله قرار است که استاد حسن طی یک هفته کار را به من یاد بدهد! اصغر آقا مرا از همان لحظه مسئول مقر معرفی کرد و از همه ی برادرهای بسیجی خواست تا با من همکاری کنند و رو کرده به جمع گفت: “همین طوره؟” و همه پاسخ دادند: “بله!” و بعد صلوات فرستادند و من شدم مسئول مقر گیلان غرب و از آموزش برق اتومبیل واماندم!
چند ماهی در آن جبهه ماندم. جبهه ی مذکور تحرک عملیاتی نداشت و تنها هر از چند گاهی طرفین به سوی یکدیگر آتش می گشودند بدون آنکه قصد انجام عملیات با هدف پیشروی داشته باشند و طرفین صرفاً مراقب تحرکات همدیگر بودند. یکی از عملیات های به یادماندنی در آن جبهه که همواره مشابه یک فیلم سینمایی در خاطرم مانده، شنیدنی است. در آن زمان آقای هاشمی رفسنجانی از طرف امام خمینی (ره) به عنوان فرماندهی جنگ انتخاب شده بودند. وی در سفر به کره شمالی، تعدادی کامیون ارتشی برای نقل و انتقال نیروها در جبهه خریداری کرده بودند که به آیفا معروف بود. به دلیل شرایط خاص آن دوره، متأسفانه قطعات یدکی کامیونها وارد نشده بود و بنابراین، با اندک مشکلی در هر یک از قطعات، یک کامیون از رده خارج می شد.
در مقری که من مسئول آن بودم، نزدیک به ۴۰ دستگاه از کامیونهای آیفا ازکارافتاده و بدون استفاده مانده بود که بعضا تنها به قطعه ی کوچکی نیاز داشت، اما قطعه نبود که آنها را تعمیر کنیم و مجدداً مورد استفاده قرار دهیم. اطلاعات و عملیات لشکر در بررسی های خود متوجه شده بود که درست در نزدیکی سنگرهای عراقی تعداد ۱۰ دستگاه آیفا وجود دارد که در یکی از عملیات عراقی ها علیه ارتش، چرخهای کامیون ها مورد اصابت گلوله یا ترکش قرار گرفته بود و وقتی ارتش عقب نشینی کرده بود، کامیونها به جا مانده بودند. عراقیها نیز کامیون ها را مین گذاری کرده بودند تا چنانچه نیروهای ما قصد کنند که آنها را به هنگام شب به صورت غافلگیرانه باز پس گیرند، به تله بیفتند. از آنجا که شدیداً به قطعات کامیونها نیاز بود، نیروهای گروه تخریب، مینها را خنثی کرده بودند و از ما خواستند تا با تعدادی از تعمیرکاران زبده که داوطلب بودند، شبانه به آن منطقه اعزام شویم، کامیونها را قطعه قطعه باز و به مقر منتقل کنیم تا به وسیله ی آن تعدادی از کامیونهای معیوب را تعمیر و در اختیار رزمندگان قرار دهیم.
یکی دو نفر از نیروهای لشکر آمدند و به اتفاق، نیروهای مستقر در مقر را در نمازخانه جمع کرده و اعلام کردیم که یک عملیات شبانه در پیش است و هرکس داوطلب باشد، می تواند به عملیات بیاید. تقریباً تمامی نیروهای مورد نیاز که در حدود ۲۰ نفر بودند به صورت داوطلب آماده شدند. آن گروه ۲۰ نفری شامل صافکار، مکانیک، استادکار برق اتومبیل و دیگر تخصص های مورد نیاز و درعین حال همگی مسلح و آماده ی درگیری احتمالی با دشمن بودند. از مقر، سوار بر خودرو در حدود یک ساعت به سمت مقصد در حرکت بودیم که در بخشی از مسیر چراغ خودروها روشن و مابقی آن با چراغ خاموش حرکت می کردیم. هوا بسیار تاریک بود و از مهتاب خبری نبود. جاده ی مذکور در حد مسیری بود که چندین بار خودروها در آن رفت و آمد کرده بودند، به طوری که در تاریکی شب امکان تشخیص برای راننده وجود نداشت. بنابراین، یک نفر به نوبت در کنار ماشین سمت راننده می دوید و راننده حرکت خودرو را با آن شخص تنظیم می کرد. به نقطه ای رسیدیم که راهنما اعلام کرد، خودروها می بایست متوقف شوند؛ چرا که جلوتر از آن ممکن بود صدای خودروها به دشمن برسد. خودروها را متوقف کردیم و ابزار و ادوات را به همراه سلاح و مهمات انفرادی برداشته و راه افتادیم و حدود یک ساعت دیگر نیز پیاده رفتیم.
حدود ۱۰ دقیقه مانده به محل مورد نظر که خودروهای آیفا در آنجا زمین گیر شده بودند، صدای خفیفی شنیده شد. بر اساس آموزش های ارائه شده می بایست روی زمین دراز کشیده و با دقت مراقب اطراف می بودیم. این حالت حدود ۵ دقیقه به طول انجامید. هوا بسیار تاریک بود و به سختی می توانستیم همراهان خود را حتی در فاصله ی یک متری مشاهده کنیم. بعد از ۵ دقیقه من از مسئول گروه که از سوی لشکر مسئول هدایت گروه شده بود، درخواست کردم که اگر به من اجازه بدهد، آرام حرکت کنم و کمی جلوتر بروم تا بفهمم که آیا محاصره شده ایم یا نیروهای عراقی احیانا از آن نزدیکی عبور کرده بودند. اندکی مقاومت کرد، اما بعد از چند لحظه گفت که اگر می خواهم، با مسئولیت خودم، حرکت کنم. به صورت سینه خیز در حدود ۲۰ متر از گروه دور شدم، اما چیزی مشاهده نکردم. گوشم را روی تخته سنگی گذاشتم و با دقت گوش کردم و صدای حرکت و راه رفتن گاه و بی گاه افرادی را به سختی شنیدم. مسیری را که سینه خیز رفته بودم، برخواستم و به صورت نیمه خیز به گروه ملحق شدم و به مسئول گروه گزارش دادم و گفتم نیاز است که جلوتر برویم.
حدود ۲۰ تا ۳۰ متری در همان جهت جلو رفتیم تا اینکه بار دیگر افرادی از گروه صدایی شنیدند و دوباره متوقف شدیم. قرار شد که این بار سه نفر جلو بروند، من به اتفاق دو نفر دیگر جلو رفتیم، اما چون در افق قرار داشتیم، ناگزیر بودیم که به صورت سینه خیز حرکت کنیم. چندمتری از گروه جدا نشده بودیم که ابتدا صدایی شنیدیم مانند آنکه پایی به سنگی برخورد کند و یا چیزی شبیه به آن و بلافاصله در حالی که تقریباً صورتمان روی زمین بود و به راحتی می توانستیم برجستگی هایی را در افق که در فاصله ی نزدیک بودند، ببینیم. متوجه چیزی شدیم که حرکتی گاه به گاه داشت و وقتی کمی جلوتر رفتیم متوجه شدیم که قاطر است. کنجکاوی ما بیشتر شد و وقتی باز هم جلوتر رفتیم معلوم شد که حدود ۲۰ رأس قاطر متعلق به طرف عراقی در آنجا در حال چرا بودند. گروه را در جریان قرار دادیم. وجود قاطرها، ما را از عدم مین گذاری در آن منطقه تا حدود زیادی مطمئن ساخت. بنابراین، به حرکت خود ادامه دادیم تا به خودروهای آیفا رسیدیم. یکی دو نفر از نیروهای تخریب که همراه ما بودند، مجددا بررسی هایی انجام دادند تا مطمئن شوند که خنثی سازی به طور کامل انجام شده باشد؛ چون همان طور که بیان شد، خودروهای مذکور را عراقی ها بمب گذاری کرده بودند، اما نیروهای گروههای تخریب، بمب ها را خنثی کرده بودند.
پس از بررسی گروه تخریب، بلادرنگ کار باز کردن قطعات خودروها شروع شد و حدود ۲ ساعت طول کشید تا تمامی قطعات قابل حمل باز شد و روی برانکاردهایی که همراه برده بودیم، قرار گرفت تا به سمت خودروها حمل شود. در مسیر برگشت، من به اتفاق یک نفر دیگر از نیروهای اعزامی شمال کشور، داوطلب شدیم تا قاطرهای عراقی را که هر کدام برای ما از یک خودرو ارزشمندتر بود، با خود بیاوریم. آن کار ابتدا غیرعملی به نظر می رسید. با وجود این، پذیرفتیم که تمامی مسیر را پیاده برگردیم، اما قاطرها را حتما با خود بیاوریم. اندکی مانده به خودروها، نیروهای عراقی متوجه ی حضور ما در نزدیکی خود شدند و احساس کرده بودند که ممکن است نیروهای ایرانی در نزدیکی خط مقدم آنها باشند و بنابراین، اقدام به ایجاد خط آتش در حجم وسیعی کردند، و ناگزیر در شکاف کوهی پناه گرفتیم. از طرف خط مقدم نیروهای خودی نیز که از حضور ما باخبر بودند، برای خاموش ساختن آتش بازی دشمن شروع به کوبیدن خط مقدم آنها کردند. از این رو، برای ساعتی بالای سر خود کپری از آتش مشاهده می کردیم. عراقی ها مدام گلوله های منور می زدند و منطقه را مانند روز روشن کرده بودند و اگر در شکاف کوه پناه نمی گرفتیم، به راحتی قابل مشاهده بودیم. زیر نور منورهای شلیک شده از سوی عراقی ها به راحتی سنگرهای آنها قابل مشاهده بود و از طرف دیگر موقعیت قاطرها کاملاً مشخص و حتی تعداد آنها معلوم شد.
به هر حال رفته رفته حجم آتش کم و کمتر شد و گروه به سمت خودروها حرکت کرد و ما به سمت قاطرها. آن شب به همراه قاطرها تا صبح یکسره به سمت مقر در حرکت بودیم. البته به محض دور شدن از منطقه ی خطرناک، من بر یکی از قاطرها سوار شدم، اما دوستم به دنبال قاطرها پیاده می آمد و نمی توانست بر روی آنها که فاقد زین و افسار بودند، سوار شود. در حدود ساعت ۹ صبح خوشحال از انجام عملیاتی موفق که بدون هر گونه تلفات انجام شده بود، به مقر بازگشتیم. با قطعاتی که از آن خودروهای به جای مانده در منطقه ی عملیات دشمن آورده بودیم، تعدادی از خودروهای آیفا که به دلیل نبود قطعات در مقر بلااستفاده مانده بودند، تعمیر شد و در اختیار رزمندگان قرار گرفت و قاطرها در اختیار رزمندگانی قرار گرفت که در مناطق صعب العبور استقرار یافته بودند و امکان انتقال غذا و مهمات با خودرو برای آنها وجود نداشت و هیچ وسیله ای جز قاطر نمی توانست آب، غذا و مهمات را به آنها در ارتفاعات صعب العبور برساند.
حضور در آن جبهه چند ماهی بیشتر طول نکشید. هرچند که در همان ایام، یکی از دوستانم که همسایه ی ما و از بچه های معاود عراقی بود که در سال ۱۳۵۸ صدام آنها را از عراق به ایران رانده بود، به شهادت رسید. شهید ناقوش جوان بسیار مؤدب، دوست داشتنی و متدین بود. همان لحظه ای که هواپیمای عراقی، بمب خوشه ای ریخت در حال نگاه کردن خودروی حامل شهید ناقوش بودم که چطور مورد اصابت بمب قرار گرفت و او شهید شد و دو نفر همراه او نیز زخمی شدند. شهادت وی مرا بسیار متأثر ساخت و آن روز، روز بسیار سنگین و غمباری بود؛ چون من تک تک اعضای خانواده ی وی را می شناختم و می توانستم تصور کنم که وقتی مادرش این خبر را بشنود، چه حالی پیدا خواهد کرد و خانواده ی او چه شرایطی خواهند داشت. پدر شهید در همان ایام به عنوان مکانیک در همان مقر حضور داشت.
وقتی جسد شهید ناقوش به مقر انتقال یافت، هنوز پدر او مشغول به کار بود. بخوبی به یاد دارم که وقتی به داخل مقر رسیدیم، وی داشت از گودی محل تعمیر خودرو بیرون می آمد و دستها و تمام لباس او روغنی و کثیف بود. به او گفتم که پسرش زخمی شده است. ایشان بی درنگ پرسید که شهید شده؟ و من که قرار نبود سریعاً خبر شهادت پسرش را به او بدهم، بدون تأمل گفتم: “بله، جسد داخل آن خودرو است و اگر می خواهد آن را ببیند”. آرام به سمت خودرویی رفت که به او نشان داده بودم و جسد شهید عقب آن قرار گرفته و پتویی روی او کشیده بود. پتو را کنار زد و شهید را بوسید. بسیار مقاوم بود و سعی کرد حزن خود را پنهان کند. من نگران بودم؛ چون شنیده بودم، افرادی که هنگام شوک های اینچنینی گریه نمی کنند به قلب خود فشار می آورند. به هر حال او بسیار مقاوم بود و حتی وقتی قرار شد که جسد شهید را به نجف آباد بفرستیم، چندان راحت نبود که همراه جسد شهید به پشت جبهه برگردد.
همزمان در جبهه های جنوب کشور عملیات بزرگ شکست حصر آبادان در حال تثبیت بود و یکی از پیروزی های درخشان قوای دلاور ایران رقم خورد در نتیجه، جبهه های غرب خصوصاً منطقه ای که ما در آن بودیم از تحرک عملیاتی چندانی برخوردار نبود. بنابراین، به دانش آموزانی که شرایط من را داشتند، توصیه شد که به منظور آمادگی برای امتحانات پایان سال به شهرهای خود برگردیم.
ادامه دارد . . .
دیدگاه نیوز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید | |||||||
سردبیر دیدگاه نیوز، بیش از 16 سال است که در زمینه های تخصصی طراحی، توسعه، بهینه سازی و سئوسازی وب فعالیت می کند. وی از سال ۱۳۸۷ فعالیت خبری خود را در حوزه اخبار تکنولوژی آغاز کرده و از سال ۱۳۹۳ در حوزه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی شروع به فعالیت مستمر خبری کرده است. وی عضو هیئت مدیره شرکت رایسام نیز می باشد.
موفق باشی
درود بر انسانیت وشرف پدر و مادری که همچون انسانهایی پرورش دادند.