۱۴۰۵-۰۷-۲۲ | ۱۰:۱۳
239145
یادداشتی از محمد ناصری‌راد

ضربه آزاد، بازی در زمینِ تردید، داوری در میدانِ همدلی

به گزارش دیدگاه نیوز، نمایشِ “ضربه آزاد” به نویسندگی و هدایت مسعود احمدی، با انتخاب موقعیتی ملتهب از تاریخ معاصر ایران، فوتبال زنان را از محدوده یک رقابت ورزشی بیرون کشیده و به عرصه‌ای برای مواجهه با بحران هویت، تعلق ملی، ترس، مسئولیت و تصمیم‌گیری تبدیل می‌کند. موضوع نمایش، حضور تیم ملی فوتبال زنان ایران در جام ملت‌های آسیا در اسفندماه ۱۴۰۴ و هم‌زمانی این رقابت‌ها با آغاز عملیات نظامی در ایران است، وضعیتی که با حذف تیم از مسابقات، انتشار اخبار مربوط به احتمال پناهندگی برخی بازیکنان در استرالیا و شکل‌گیری فضایی آکنده از اضطراب و بلاتکلیفی همراه شد. انتخاب چنین موقعیتی برای شکل دادن به یک درام، از تیزبینی مسعود احمدی در شناسایی ظرفیت‌های نمایشی یک رویداد واقعی حکایت دارد.

مؤلف به‌درستی دریافته است که مسئله این تیم، فراتر از برد و باخت در زمین فوتبال، به تعارض میان انتخاب فردی و فشار جمعی بازمی‌گردد، جایی که تصمیم درباره بازگشت یا ماندن، با امنیت، خانواده، آینده حرفه‌ای، هویت ملی و پیامدهای احتمالی هر انتخاب گره میخورد. بااین‌حال، تبدیل یک رویداد معاصر به درام، صرفاً به معنای بازسازی موقعیت‌های واقعی یا انتقال اخبار به صحنه نیست. خلاقیت دراماتیک زمانی شکل میگیرد که واقعیت بیرونی در منطق کنش، روابط شخصیت‌ها، سازمان‌دهی زمان و مکان و ساختار بصری اثر استحاله شود و به تجربه‌ای مستقل در قلمرو تئاتر برسد. “ضربه آزاد” در انتخاب موضوع و ساختن برخی تصاویر نمایشی به این ظرفیت نزدیک میشود، اما در پیوند دادن تمام عناصر اجرایی با پیرنگ مرکزی، همواره به یک اندازه موفق نیست.

موتیف تکرارشونده “ما نمیدونیم چکار می‌کنیم” در ابتدا، هسته معنایی نمایش را شکل میدهد. این جمله در سطح نخست، بیانگر سردرگمی بازیکنانی است که در وضعیتی پیش‌بینی‌ ناپذیر قرار گرفته‌اند، اما در سطحی فراتر، به صدای جمعی انسان‌هایی تبدیل میشود که در لحظه بحران، توان پیش‌بینی آینده و اعتماد به تصمیم‌های خود را از دست می‌دهند. اهمیت این تکرار در آن است که تردید را از یک حالت روانی گذرا به نیروی محرک درام تبدیل می‌کند. شخصیت‌ها با مسئله‌ای مواجه‌اند که پاسخ قطعی و بی‌هزینه‌ای برای آن وجود ندارد، هر انتخاب، امکان از دست دادن چیزی را در خود دارد و همین وضعیت، تعلیق اصلی نمایش را می‌سازد. بااین‌حال، تکرار یک عبارت زمانی به موتیفی مؤثر تبدیل می‌شود که در هر بازگشت، نسبت تازه‌ای با موقعیت دراماتیک پیدا کند. اگر جمله در موقعیت‌های متفاوت، از تردید ابتدایی به ترس، از ترس به تعارض اخلاقی و از آنجا به آگاهی از پیامدهای انتخاب حرکت کند، تکرار آن واجد تحول معنایی خواهد شد. در غیر این صورت، خطر آن وجود دارد که عبارت از نیروی پیش‌برنده درام فاصله بگیرد و به تأکیدی مستقیم بر مضمونی تبدیل شود که مخاطب پیش‌تر دریافته است.

عنوانِ “ضربه آزاد” نیز از ظرفیت استعاری مناسبی برخوردار است. در فوتبال، ضربه آزاد پس از توقف جریان عادی مسابقه، فرصتی محدود برای تغییر وضعیت بازی فراهم می‌کند، فرصتی که نتیجه آن به تصمیم، مهارت و موقعیت بازیکن وابسته است. این وضعیت با موقعیت شخصیت‌های نمایش هم‌خوانی دارد یعنی آنان در نقطه‌ای قرار گرفته‌اند که باید در فاصله‌ای کوتاه، درباره آینده خود تصمیم بگیرند، درحالی‌که عوامل مؤثر بر این تصمیم بسیار فراتر از اراده فردی آنان است. با وجود این، استعاره مرکزی اثر می‌توانست در سراسر ساختار اجرایی گسترش یابد. اصطلاحاتی مانند آفساید، آوانتاژ، ضربه پنالتی و موقعیت‌های ایستگاهی، هرکدام ظرفیت آن را دارند که در نسبت با مناسبات قدرت، محدودیت انتخاب، عبور از خط قرمزها و پیامدهای تصمیم‌گیری بازخوانی شوند.

آفساید می‌توانست به استعاره‌ای از عبور از محدوده‌ای تعریف‌شده و گرفتار شدن در موقعیتی بدون امکان بازگشت تبدیل شود، آوانتاژ می‌توانست به تعلیق داوری و واگذاری فرصت کنش به شخصیت‌ها اشاره کند، و ضربه پنالتی می‌توانست موقعیت فردی شدن مسئولیتی را بازنمایی کند که نتیجه آن در برابر چشم یک جمع تعیین می‌شود. این امکانات در ساختار فعلی چندان توسعه نمی‌یابند و فوتبال، با وجود جایگاه مرکزی‌اش در عنوان و جهان نمایش، بیشتر در سطح بستر روایی و نشانه‌ای در دل کلماتی نظیر مستطیل سبز و دایرهٔ قرمز، باقی می‌ماند تا آنکه منطق دراماتیک خود را به تمامی به اثر منتقل کند.

از منظر نشانه‌شناسی و میزانسن، از آغاز در نمایش با حضور پیکره‌های سیاه‌پوش در کنار شخصیت‌های سفیدپوش، چارچوب بصری روشنی برای مواجهه مخاطب با جهان اثر می‌سازد. تقابل سیاه و سفید، به‌ سرعت ذهن تماشاگر را به سمت دوگانه‌هایی چون روشنایی و تاریکی، خیر و شر و نیروهای موافق و مخالف در قامتِ پروتاگونیست و آنتاگونیستِ اثر هدایت می‌کند.

سیاه‌پوشان در ادامه، به‌واسطه حضور مستمر و مداخلاتشان در مسیر تصمیم‌گیری بازیکنان، کارکردی فراتر از یک گروه فرعی پیدا می‌کنند و به پیکره‌هایی از جنس سایه بدل می‌شوند، سایه‌هایی که می‌توان آن‌ها را صورت بیرونی فشار اجتماعی، هراس و نیروهای بازدارنده در نظر گرفت. از نظر فرمی، حضور این گروه امکان مناسبی برای تبدیل یک مفهوم انتزاعی به کنشی دیدنی فراهم می‌کند. فشار روانی دیگر صرفاً در دیالوگ‌ها توصیف نمی‌شود، بلکه در بدن‌هایی متجسد می‌شود که در فضای صحنه حرکت می‌کنند، بر تصمیم شخصیت‌ها سایه می‌اندازند و رابطه آنان را با محیط تغییر می‌دهند.

بااین‌حال، همین انتخاب بصری در ادامه به محدودیتی معنایی نیز می‌انجامد. هنگامی که سیاه‌پوشان به‌طور عمده در جایگاه نیروهای منفی و شخصیت‌های سفیدپوش در موقعیت نیروهای اصلی و هم‌دلی‌برانگیز قرار می‌گیرند، نشانه رنگی به‌تدریج از چندمعنایی فاصله می‌گیرد و به راهنمایی برای داوری اخلاقی مخاطب تبدیل می‌شود. این در حالی است که موضوع نمایش، اساساً با تصمیم‌هایی سروکار دارد که در شرایط بحرانی و زیر فشار نیروهای متعارض گرفته می‌شوند. در چنین وضعیتی، تفکیک ثابت میان روشنایی و تاریکی، امکان نمایش پیچیدگی درونی شخصیت‌ها را محدود می‌کند. تغییر تدریجی رنگ بخشی از پوشش دو گروه یا جابه‌جایی نشانه‌های بصری میان آنان می‌توانست به نسبی شدن مرزهای اخلاقی کمک کند. ارجاع ضمنی به مفهوم یین و یانگ در اندیشه شرقی نیز می‌توانست در همین راستا عمل کند، و این به معنای هم‌ارز دانستن تمام مواضع نبوده و از منظر پذیرش این واقعیت که خیر و شر، ترس و شجاعت و تعلق و گریز، در تجربه انسان همواره به‌سادگی از یکدیگر جدا نمی‌شوند، معنا پیدا می‌کند. در نتیجه، سایه‌ها می‌توانستند علاوه بر نیرویی بیرونی، صورت تجسم‌یافته تردیدهای درونی خود بازیکنان نیز باشند.

علاوه بر استفادهٔ درست و مکرر از میزانسن‌مثلی، یکی از موفق‌ترین تصاویر نمایشی، قرار گرفتن تور بر سر بازیکنان پیش از مسابقه پایانی مقابل کره جنوبی است. تور در این میزانسن از کارکرد متعارف ورزشی خود فاصله می‌گیرد و به نشانه‌ای از گرفتاری، محدودیت و اضطراب تبدیل می‌شود. بدن‌هایی که باید برای حضور در میدان آماده باشند، در شبکه‌ای از خطوط گرفتار می‌شوند، تصویری که وضعیت روانی شخصیت‌ها را بدون نیاز به توضیح کلامی مجسم می‌کند. اینجا بدن بازیگر، میزانسن و شیء صحنه‌ای در یک ترکیب معنایی واحد قرار می‌گیرند و استعاره از دل کنش بیرون می‌آید. چنین لحظه‌ای نشان می‌دهد که نمایش هرگاه به جای توضیح مستقیم مضمون، به سازمان‌دهی دقیق تصویر و حرکت متکی می‌شود، به زبان اختصاصی تئاتر نزدیک‌تر می‌شود.

قاب پنجره نیز از ظرفیت مشابهی برخوردار است. پنجره می‌تواند مرز میان درون و بیرون، ماندن و رفتن، امنیت و ناامنی یا میل به رهایی و واقعیت محدودکننده را بازنمایی کند. بااین‌حال، این نشانه در ساختار نمایش به اندازه ظرفیت بالقوه خود گسترش نمی‌یابد. بازگشت سنجیده قاب پنجره در سه موقعیت متفاوت، با تغییر رابطه آن با شخصیت‌ها و فضای پیرامونی، می‌توانست به شکل‌گیری موتیفی بصری کمک کند، موتیفی که در هر بار حضور، معنایی تازه به خود بگیرد. در مقابل، دروازه فوتبال که یکی از مهم‌ترین عناصر صحنه است، کمتر از ظرفیت استعاری خود بهره می‌گیرد. دروازه می‌توانست به آستانه‌ای میان وطن و تبعید، گذشته و آینده یا انتخاب و پیامد تبدیل شود. همچنین می‌توانست مرزی باشد که عبور از آن، به معنای ورود به وضعیتی تازه و تحمل هزینه‌های آن است. حضور سایه‌ها در پشت دروازه و دعوت بازیکنان به تردید، نمونه‌ای از استفاده معنایی از این عنصر است، اما این ایده در ادامه به یک نظام بصری پیوسته تبدیل نمی‌شود. در نتیجه، دروازه بیشتر نقش نشانه‌ای از زمین فوتبال را ایفا می‌کند تا عنصری که در سازمان‌دهی درام و تحول معنایی آن دخالت فعال داشته باشد.

مسئله زمان و مکان نیز از جمله بخش‌هایی است که می‌توانست با دقت بیشتری دراماتورژی شود. فضاهایی مانند فرودگاه و هتل، در ظاهر مکان‌هایی متعارف و تکرارشونده‌اند، اما هرکدام می‌توانند کیفیتی متفاوت از تعلیق را نمایندگی کنند. فرودگاه، به‌عنوان مکانی برای ورود و خروج، ذاتاً واجد وضعیت آستانه‌ای است، جایی که شخصیت میان ماندن و رفتن قرار می‌گیرد، بی‌آنکه هنوز به تصمیم نهایی رسیده باشد. هتل نیز می‌تواند فضای موقتی و بی‌ریشه‌ای باشد که در آن شخصیت از خانه فاصله گرفته، اما هنوز به مقصدی پایدار نرسیده است. این تفاوت‌ها می‌توانستند در طراحی نور، ترکیب‌بندی صحنه، فاصله بازیگران و کیفیت حرکت آنان منعکس شوند. در اجرای حاضر، برخی مکان‌ها تکراری و برخی دیگر فاقد هویت مکانی مشخص‌اند و همین مسئله از تنوع معنایی میزانسن می‌کاهد. البته تئاتر برای بازنمایی مکان واقعی به دکورهای رئالیستی نیاز ندارد، آنچه اهمیت دارد، کارکرد دراماتیک هر فضا و تأثیر آن بر کنش شخصیت‌هاست.

در این میان، تراکم بالای عناصر اجرایی در فضای نسبتاً محدود سالن مهدی فقیه نیز بر کیفیت دریافت بصری اثر تأثیر می‌گذارد. تعدد شخصیت‌ها، جابه‌جایی‌های گروهی، حضور سایه‌ها، گزارشگر و صحنه‌های استعاری، به فضای حرکتی دقیقی نیاز دارند تا هر عنصر جایگاه خود را در ترکیب‌بندی کلی حفظ کند. در برخی لحظات، چگالی کنش‌ها از ظرفیت فضا پیشی می‌گیرد و فرصت کافی برای تمرکز بر حرکت یا تصویر مرکزی باقی نمی‌ماند. ممکن است تغییر سالن از سالن امین تارخ در روزهای پایانی اجرا نیز در این وضعیت مؤثر بوده باشد، هرچند بدون اطلاع از جزئیات طراحی اولیه و شرایط انتقال نمی‌توان این عامل را علت قطعی دانست. آنچه از منظر نقد فرمالیستی اهمیت دارد، تناسب میان مقیاس میزانسن، تعداد بازیگران و قابلیت‌های فضایی محل اجراست. فشردگی زمانی مؤثر است که به احساس محاصره و فشار روانی شخصیت‌ها کمک کند، هنگامی که این فشردگی صرفاً به ازدحام بصری بینجامد، از قدرت بیان صحنه کاسته می‌شود.

حضور گزارشگر در نقاط مختلف زمین با نور موضعی، یکی دیگر از عناصر فرمی نمایش است که به‌تدریج کارکردی موتیف‌وار پیدا می‌کند. جداسازی گزارشگر از فضای عمومی صحنه، جایگاه او را میان روایتگر بیرونی و عامل درون‌ داستانی قرار می‌دهد و به اثر امکان می‌دهد که فاصله میان تجربه مستقیم بازیکنان و بازنمایی رسانه‌ای آن را نشان دهد. نور متمرکز، کانون توجه را جابه‌جا می‌کند و به ریتم و تمپوی اجرا تنوع می‌بخشد. بااین‌حال، تعدد مجاری روایت، از گزارشگر و مونولوگ‌ها تا گفت‌وگوهای گروهی، تلفن همراه و مداخلات سایه‌ها، گاهی به پراکندگی کانون دراماتیک منجر می‌شود. مسئله در اینجا تعدد ابزارهای روایی نیست، بلکه ضرورت تعیین رابطه و سلسله‌مراتب میان آن‌هاست. هر عنصر باید اطلاعاتی تازه عرضه کند، وضعیت شخصیت‌ها را تغییر دهد یا معنای پیشین یک موقعیت را دگرگون سازد. در غیر این صورت، تکثر ابزارها به جای غنای روایت، تمرکز مخاطب را کاهش می‌دهد.

استفاده از تلفن همراه، تصاویر و محتوای رسانه‌ای، از نظر مضمونی نیز انتخابی متناسب با جهان معاصر نمایش است. شخصیت‌ها در شرایط بحران، تنها با واقعیت مستقیم پیرامون خود مواجه نبوده و آنان هم‌زمان در معرض خبرها، پیام‌ها، تصاویر، قضاوت‌های عمومی و روایت‌های متعارض قرار دارند. از منظر جامعه‌شناسی رسانه، این وضعیت را می‌توان با مفاهیمی چون چارچوب‌بندی خبری، برجسته‌سازی و قطبی‌شدن افکار عمومی تحلیل کرد. رسانه‌ها از طریق انتخاب موضوعات، شیوه بازنمایی رویدادها و تکرار بعضی تصاویر، بر چگونگی ادراک مخاطب از واقعیت تأثیر می‌گذارند. در نمایشِ “ضربه آزاد”، رسانه گاه به عاملی برای تشدید تردید و اضطراب بازیکنان که تم اصلی اثر نیز است، تبدیل می‌شود و به این ترتیب، مرز میان تجربه شخصی و فشار افکار عمومی را مخدوش می‌کند. تأکید نمایش بر پیامدهای تندروی در داخل و خارج، از همین منظر قابل‌فهم است، بااین‌حال، تحلیل رسانه‌ای زمانی دقیق‌تر می‌شود که میان اطلاع‌رسانی، تبلیغات، عملیات روانی و تجربه زیسته شخصیت‌ها تمایز قائل شود. همه روایت‌ها از نظر منشأ، اعتبار و هدف در یک سطح قرار ندارند و یکسان‌سازی آن‌ها ممکن است پیچیدگی رابطه فرد با رسانه را کاهش دهد.

در میانه نمایش، گفت‌وگوی تعاملی مربی و بازیکنان درباره محدودیت‌های زنان در ایران، از نظر انتخاب فرم بیان، یکی از بخش‌های قابل‌توجه اجراست. رفت‌وبرگشت کلامی، امکان می‌دهد که مضمون در برخورد میان صداهای مختلف شکل بگیرد و از حالت گزارش مستقیم فاصله بگیرد. اشاره به فرهنگ غیرت، کلیشه‌های جنسیتی و این تصور که جای زن در آشپزخانه است، مسئله ورزش زنان را به مناسبات گسترده‌تر قدرت و هنجارهای اجتماعی پیوند می‌دهد. بازیکنان در اینجا صرفاً ورزشکارانی نیستند که برای یک مسابقه آماده می‌شوند، آنان در موقعیتی قرار دارند که بدن، رفتار و موفقیت حرفه‌ای‌شان زیر نظارت انتظارات اجتماعی و محدودیت‌های جنسیتی قرار می‌گیرد. بااین‌حال، این بخش در بعضی لحظات بیشتر به بیان مستقیم مضمون متکی است تا کشف تدریجی آن از خلال کنش. درام زمانی از چنین گفت‌وگویی بیشترین بهره را می‌برد که هر پاسخ، رابطه‌ای را تغییر دهد، تعارضی تازه ایجاد کند یا پیامد ملموسی برای رفتار شخصیت‌ها داشته باشد.

از منظر روان‌شناسی، تردید بازیکنان حاصل تعارضِ میانِ نیازهای متعددی است که در لحظه بحران با یکدیگر برخورد می‌کنند، یعنی امنیت شخصی، پیوند خانوادگی، تعلقاتِ ملی، آینده حرفه‌ای و استقلال در تصمیم‌گیری. هنگامی که هر گزینه هزینه‌ای جدی دارد، تصمیم‌گیری به تجربه‌ای فرساینده تبدیل می‌شود و اضطراب می‌تواند توان ارزیابی پیامدها را مختل کند. مونولوگ تکرارشونده نمایش از همین جهت اهمیت دارد، این عبارت نشانه فقدان اطلاعات به‌تنهایی نیست و بیانگر فرسایش اعتماد به تصمیم و ناتوانی موقت در تصور آینده است. با این‌ همه، شخصیت‌پردازی روان‌شناختی هنگامی کامل‌تر می‌شود که این تردید در هر بازیکن صورت متفاوتی پیدا کند. ترس از مجازات اعدام، نگرانی درباره خانواده، اضطراب ناشی از عملیات نظامی، فشار رسانه‌ها و احساس مسئولیت نسبت به هم‌تیمی‌ها، کیفیت‌های یکسانی ندارند. تفکیک این عوامل می‌توانست به فردیت شخصیت‌ها عمق بیشتری ببخشد و تصمیم نهایی آنان را از یک مسئله عمومی به تعارضی شخصی و ملموس تبدیل کند.

شخصیت سفیر ایران در استرالیا نیز در همین ساختار جایگاه مهمی دارد. او با تقویت تردید بازیکنان درباره بازگشت یا درخواست پناهندگی، تعارض اصلی نمایش را از سطح ذهنی به سطحی عینی منتقل می‌کند. حضور نماینده استرالیا در سوی دیگر این تقابل نیز امکان طرح ابعاد دیپلماتیک و حقوقی ماجرا را فراهم می‌سازد. از منظر حقوقی، پناهندگی موضوعی وابسته به شرایط فردی، ارزیابی خطر و ضوابط قانونی است و نمی‌توان آن را صرفاً با ارجاع به تعلق ملی یا احساسات میهن‌دوستانه سنجید. به همین ترتیب، تصمیم به بازگشت نیز به‌خودی‌خود نشانه فقدان ترس یا برخورداری از شجاعت نیست. ترس از مجازات‌های سنگین، از جمله اعدام، که در نمایش مطرح می‌شود، می‌تواند تجربه روانی شخصیت‌ها را توضیح دهد، اما میان ترس از یک پیامد و اثبات قطعی وقوع آن فاصله وجود دارد. حفظ این تمایز، برای اثری که از رویدادی واقعی الهام گرفته و موضوعی حساس را دراماتیزه می‌کند، اهمیت دارد.

انتخاب بازیکنان از نقاط مختلف ایران و استفاده از لهجه‌ها و گویش‌های متنوع، از امتیازهای اجرایی نمایش است. این تنوع به گروه هویتی جمعی می‌بخشد و امکان می‌دهد که تیم ملی در سطح نمادین، مجموعه‌ای از خاستگاه‌های قومی و فرهنگی متفاوت را نمایندگی کند. بااین‌حال، این تکثر زمانی به عمق جامعه‌شناختی بیشتری می‌رسد که تفاوت‌ها صرفاً در صدا و ظاهر باقی نمانند و در نوع نگاه شخصیت‌ها به خانواده، آینده، امنیت و مسئولیت نیز بازتاب پیدا کنند. در این صورت، وحدت ملی از یک مفهوم انتزاعی به تجربه‌ای حاصل از هم‌نشینی فردیت‌های متفاوت تبدیل می‌شود.

موسیقی در مجموع با تم اثر یعنی فضای تردید و اضطراب هماهنگ است، اما در برخی لحظات بیشتر بر احساس از پیش‌ تعیین‌شده تأکید می‌کند تا آنکه در تعامل با حرکت، سکوت و کنش بازیگران، معنایی تازه بسازد. این مسئله به‌ویژه در بعد از میانهٔ کار و بخش اعتراف بازیکنان درباره شیطنت‌ها و حسادت‌های دوران بازی محسوس است. این اعتراف‌ها در شکل فعلی ارتباط ارگانیک و روشنی با پیرنگ اصلی پیدا نمی‌کنند و به اپیزودی فرعی تبدیل می‌شوند که انرژی درام را از مسئله مرکزی دور می‌کند. موسیقی سانتی‌مانتال نیز نمی‌تواند به‌تنهایی این گسست را جبران کند، زیرا عاطفه زمانی اثرگذار است که از دل کنش و تعارض بیرون آمده باشد. همین مسئله در صحنه برخاستن پیکره‌ها از زیر پوشش‌های سفیدفام و کفن‌ مانند نیز دیده می‌شود. تصویر از ظرفیت استعاری برخوردار است و می‌تواند مرگ، فقدان، عذاب وجدان و هراس از پیامدهای تصمیم را تداعی کند، اما نحوه پیوند آن با پیرنگ اصلی به‌اندازه کافی دقیق نیست. اغراق بصری هنگامی به نیروی نمایشی تبدیل می‌شود که از منطق عاطفی صحنه سرچشمه بگیرد و در ادامه بر وضعیت شخصیت‌ها اثر بگذارد. در اینجا، تصویر بیش از آنکه شبکه معنایی اثر را گسترش دهد، بر پشیمانی و هراس تأکید می‌کند.

صحنه جست‌وجوی بازیکنان برای یافتن اعضای خانواده در میان پیکره‌های سفیدپوش نیز ظرفیت ارجاع به حافظه اجتماعی حوادث دی‌ماه سال قبل را دارد، حافظه‌ای که می‌توانست با تجربه فقدان، بی‌خبری و جست‌وجوی خانواده‌ها پیوند بخورد. با این‌حال، این ارجاع در اجرای حاضر بیشتر در سطح تداعی باقی می‌ماند و به رابطه‌ای روشن با تعارض مرکزی نمایش تبدیل نمی‌شود. طولانی شدن صحنه نیز ریتم را کند می‌کند و تمرکز مخاطب را کاهش می‌دهد. آشکار شدن اینکه این تجربه، خوابی جمعی بوده است، می‌توانست به‌عنوان صورت‌بندی اضطراب مشترک شخصیت‌ها عمل کند، اما چنین تمهیدی به زمینه‌چینی و پیامدهای دراماتیک بیشتری نیاز دارد. هنگامی که خواب تنها یک بار رخ می‌دهد و تأثیر روشنی بر ادامه کنش نمی‌گذارد، از انسجام آن با کلیت اثر کاسته می‌شود.

از نظر بازیگری، انتخاب بازیگران از لحاظ ظاهر و تناسب فیزیکی با نقش اعضای تیم، در مجموع مناسب است. تفاوت در تیک‌های عصبی و واکنش‌های بدنی نیز به تمایز شخصیت‌ها کمک می‌کند. بازی سفیر ایران و نماینده استرالیا در ایجاد تقابل میان دو جایگاه روایی کارکرد قابل‌قبولی دارد. بااین‌حال، بازنمایی تکنیک‌ها و عادت‌های بدنی فوتبال در اجرای بازیکنان ضعف‌هایی دارد. در نمایشی که بخش عمده‌ای از هویت خود را از ورزش می‌گیرد، نحوه ایستادن، هماهنگی گروهی، واکنش به توپ فرضی و رابطه بدن با زمین، بخشی از اعتبار جهان نمایشی را می‌سازد. هرچه حافظه حرکتی بازیگران به رفتار واقعی فوتبالیست‌ها نزدیک‌تر باشد، بدن آنان به رسانه‌ای معتبرتر برای انتقال معنا تبدیل می‌شود.

در سطح کلی، “ضربه آزاد” می‌کوشد مسئله ملی‌گرایی، تعلق به وطن و پیامدهای تصمیم در شرایط بحران را در قالب یک تعارض نمایشی صورت‌بندی کند. تأکید بر ضرورت پرهیز از تندروی و اهمیت اعتدال، چارچوبی برای خواندن اثر فراهم می‌آورد، با این‌ حال، میان موضعی که نمایش در سطح گفتار اعلام می‌کند و جهتی که از طریق سازمان‌دهی درام به مخاطب پیشنهاد می‌دهد، فاصله‌ای قابل‌بررسی وجود دارد. در اینجا، مسئله صرفاً حضور دو دیدگاه متضاد نیست، بلکه چگونگی توزیع همدلی، پیچیدگی شخصیت‌ها، میزان پرداختن به انگیزه‌های متعارض و نحوه ارزش‌گذاری بصری و عاطفی انتخاب‌هاست.

تأکید مکرر بر سرود نخواندن در مسابقه نخست و ترس از مجازات پس از بازگشت، یکی از عوامل اصلی تردید بازیکنان را برجسته می‌کند. این موضوع از ظرفیت طرح رابطه ورزش، سیاست و آزادی بیان برخوردار است، اما در مقایسه با سایر عوامل مؤثر بر تصمیم‌گیری، وزن بیشتری پیدا می‌کند. نگرانی درباره خانواده، محدودیت‌های اجتماعی، شرایط امنیتی ناشی از عملیات نظامی و آینده حرفه‌ای نیز می‌توانند در تصمیم شخصیت‌ها نقش داشته باشند. در بخش پایانی، هنگامی که بازیکنان زیر نور موضعی دلایل خود را به‌صورت جداگانه بیان می‌کنند، امکان خوبی برای آشکار شدن این تفاوت‌ها فراهم می‌شود، اما، برخی از این عوامل در سطحی گذرا باقی می‌مانند و فرصت کمتری برای اثرگذاری بر داوری مخاطب پیدا می‌کنند. در نتیجه، تردید شخصیت‌ها به‌طور کامل از مجموعه‌ای از تعارض‌های هم‌وزن شکل نمی‌گیرد و بعضی دلایل، به‌واسطه تکرار و تأکید اجرایی، برجسته‌تر از سایر دلایل می‌شوند.

پایان نمایش این جهت‌گیری را آشکارتر می‌کند. ماندن دو بازیکن در استرالیا با موسیقی و میزانسن به‌گونه‌ای همراه می‌شود که انتخاب آنان در معرض داوری عاطفی قرار می‌گیرد. سپس، پس از افتادن پرده و روشن شدن نور، آن دو از دل دروازه به سوی مخاطب می‌آیند و مقابل تماشگران زانو زده و دیگر اعضای گروه نیز به آنان ملحق می‌شوند. از منظر فرمالیستی، این تصویر واجد قدرت نمادین است، دروازه به آستانه‌ای برای بازگشت به جمع تبدیل می‌شود، حرکت رو به مخاطب فاصله میان جهان نمایش و تماشاگر را کاهش می‌دهد و زانو زدن می‌تواند به نشانه‌ای از فروتنی، طلب پذیرش یا تأکید بر تعلق جمعی تعبیر شود. با این‌ همه، در پیوند با نحوه بازنمایی تصمیم دو بازیکن، این پایان فراتر از تصویر همبستگی عمل می‌کند و به بازتعریف اخلاقی انتخاب آنان نیز نزدیک می‌شود. مخاطب با تصویری مواجه است که راهی مشخص برای خواندن تعلق، پذیرش و وطن‌دوستی پیش روی او قرار می‌دهد، راهی که از خلال موسیقی، ترکیب‌بندی بدن‌ها و جایگاه دروازه در صحنه تقویت می‌شود.

در مجموع، “ضربه آزاد” از موضوعی حساس، بروز، غیر بیات و دستمالی نشده برخوردار  و از ظرفیت دراماتیک خوبی آغاز می‌کند و با استفاده از تقابل رنگ‌ها، سایه‌ها، تور، قاب پنجره، نور موضعی، تلفن همراه و بدن‌های گرفتار در موقعیت‌های تعلیق، می‌کوشد وضعیت روانی و اجتماعی بازیکنان را به زبان تئاتر ترجمه کند. انتخاب بازیگران، توجه به تنوع قومی و گویشی، حضور گزارشگر و پیوند دادن فوتبال با بحران هویت و تصمیم‌گیری، از عناصر قابل‌اعتنای این تجربه‌اند. در مقابل، بهره‌گیری محدود از ظرفیت استعاری دروازه و اصطلاحات فوتبال، نوسان ریتم، گسست بعضی صحنه‌های فرعی از پیرنگ اصلی و توسعه نیافتن برخی موتیف‌های بصری، مانع از آن می‌شوند که همه اجزای اجرا در یک ساختار کاملاً منسجم قرار گیرند. مهم‌تر از این کاستی‌ها، نسبت میان پیچیدگی موضوع و شیوه توزیع معنا در اثر است. موضوع نمایش، به‌واسطه پیوند با عملیات نظامی، سرنوشت ورزشکاران، فشار رسانه‌ها، نگرانی‌های خانوادگی، محدودیت‌های اجتماعی و مسئله پناهندگی، ذاتاً واجد تعارض‌های چندگانه است. هرچه این تعارض‌ها با توازن بیشتری در شخصیت‌پردازی و کنش نمایشی حضور پیدا کنند، اثر امکان بیشتری برای تبدیل شدن به عرصه‌ای جهت تأمل مستقل مخاطب پیدا خواهد کرد. “ضربه آزاد” در لحظات موفق خود به این امکان نزدیک می‌شود، اما در بخش‌هایی، توزیع نشانه‌های بصری و عاطفی، تأکید بر برخی دلایل تصمیم‌گیری و صورت‌بندی پایان‌بندی، دامنه این تکثر را محدود می‌کنند. شاید مهم‌ترین پرسشی که پس از پایان اجرا باقی می‌ماند، همین باشد که در موقعیتی که ترس، تعلق، مسئولیت و آینده در هم تنیده‌اند، چگونه می‌توان تصمیم انسان را فهمید، بی‌آنکه پیشاپیش همه نشانه‌های صحنه را در خدمت تأیید یک پاسخ قرار داد؟

نظر شما در مورد این مطلب چیست؟ نظرات خود را در پایین همین صفحه با ما در میان بگذارید. 👇


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *