کتاب سر کلاس با کیارستمی به نویسندگی پال کرونین به این شکل جوانه زد که عباس کیارستمی برای اولین بار در سال ۱۳۸۴ در شهر لندن دیدم ، جایی که او یکی از کارگاه های خود را برگزار می کرد . در اصل من 《 دانش آموز 》ی بودم که با آثار 《 استاد 》 آشنایی لازم را نداشت اما چیزی به او گفته بود که باید به حرف های این استاد گوش کرد این خصوصیات مرا از دیگر شرکت کنندگان مشتاق این کارگاه چندان متمایز نمی کرد . همگی وظیفه داشتیم تعدادی فیلم کوتاه دیژیتال تا پایان هفته بگیریم ک تدوین کنیم . اما به محض اینکه کیارستمی لب به سخن باز کرد ، بی سر و صدا خودم را از راسته فیلمسازان _ اغلب _ جوان کنار کشیدم و بر این شدم که وقت خود را صرف یادداشت گفته های کیارستمی ، تعاملش با شرکت کنندگان در کارگاه و ثبت ایده هایش کنم . در طول چند سال بعد ، این کار توسعه پیدا کرد و پیچیده تر شد . با کیارستمی در کارگاه های نروژ ، ایتالیا ، مراکش و نیویورک همراه شدم . از مکتب خانه تا مکتب خانه ، میرزابنویسی بودم ناخوانده و غیر رسمی !
گفت و گو پال کرونین با عباس کیارستمی
《 استاد 》لقبم داده اند . نمی توانم به شما بگویم که این واژه تا چه اندازه مرا معذب می کند . ضمن این که کسی که کاری را تازه شروع کرده است هنوز جهانی از آموختن و آزمون را پیش رو دارد ، اما یک استاد چه دارد که به سوی آن برود ؟
من همیشه فردی بی تاب و کم حوصله بوده ام و هستم . در جوانی امر بر من مشتبه شد که ریشه هنری در انگیزش کنجکاوی است ، و اینکه هیچ چیز از پیش تعیین شده و پیش ساخته نیست . در کودکی کم و بیش خجالتی بودم . کمتر با کسی صحبت میکردم . در مدرسه هم شاگرد خوبی نبودم و برای همین به نقاشی بیشتر می پرداختم . در طول کلاس با مدادرنگی هایم نقاشی می کردم . برای من حکم درمان داشت ، انگار به دنبال حقیقتی روان در دنیای رنگ ها بودم . طراحی مرا آرام می کرد . این ارامش را امروزه با قدم زدن در طبیعت با دوربین به دست می آورم .
اولین چیزی که کودکان به زبان می آورند 《 چرا ؟ کی ؟ چی 》 است .خیلی هاشان وقتی بزرگتر میشوند دیگر سوال نمی کنند .اما در مورد من صدق نمی کند .
من همیشه درگیر با پرسش هایی هستم .بعدازظهر هلی تابستان که هوا گرم بود ، همه می خوابیدند ، اما من که میل به خواب نداشتم مزاحم همه می شدم . همیشه به دنبال کاری بودم .این باعث آزار بزرگترها می شد چراکه می خواستند در آن ساعت ها استراحت کنند . می رفتم روی بام یا به زیر زمین ، در و تخته را به هم می دوختم .
در این سن هم نیاز دارم که مشغول باشم . قادر نیستم روزی را پشت سر بگذارم بدون انکه مشغول به کاری باشم .در مقطعی به این می رسید که چیز زیادی باقی نمانده که باید خود را به سرعت و به تردستی از آنچه که باقی مانده خالی کنی .
اگر روزی بیدار شوم و کاری ضروری نداشته باشم ، برایم مشکل خواهد بود اگر روزی نتوانم فیلمبرداری کنم بخاطر اینکه شب جمعه است و همه رفته اند میهمانی و کسی نباشد که حاضر باشد کار کند و نیروی این را نداشته باشم که از شهربزنم بیرون برای عکاسی ، احساس بیهودگی مرا فرا می گیرد . این زمانی است که کتاب شعری را به دست می گیرم ، شعری می گویم ، یادداشتی برمیدارن ، دور و بر خانه کار میکنم ، با قطعه چوبی ور می روم ، عکس هایم را برای نمایشگاهی مرتب می کنم . همیشه باید کاری بکنم .
مسئله ام پیدا کردن راهی است برای ارتباط ، برای چالش های تازه ، بیان کردن ، فرو کاستن حس ناتوانی که گاه به سراغم می آید ، خلاص شدن از دست هر آنچه که در پس فکرم پرسه می زند .فکر نمی کنم فعالیتی را یافته ام که حقیقتا رضایت بخش باشد . نجاری شاید نزدیک ترینشان باشد .
در پانزده یا شانزده سالگی شیفته کارهای مهدی حمیدی شیرازی بودم. اشعار عاشقانه پر شورش ، سرشار از اندوه و فراق ، مرا به خود می کشید .پول نداشتم کتاب هایش را بخرم . دوستم کتابی از اشعارش را از اتاق برادرش برداشت و سه شب و سه روز به من قرض داد . واجب بود که قبل از پایان این موعد کتاب را بازگردانم تا برادرش متوجه نشود . از این فرصت استفاده کردم و تمام کتاب را رونویسی کردم و با این کار اشعار را به خاطر سپردم . کمی بعدتر ، شعر های حمیدی شیرازی گیرایی اش را برایم از دست داد . مثل کسی که پس از گذشت زمان از خالکوبی های رنگ باخته بدنش خسته می شود ، من هم ناراحت بودم که ذهنم از اشعاری که دیگر برایم اهمیت نداشت پر شده است .سال ها بعد زمانی که برای سفری به لندن رفته بودم ، دوستی گفت که می خواهد مرا با کسی اشنا کند ، 《 شاید اسم او هم شنیده باشی ، اما او شاعری دست که کارهایش مرا تحت تاثیر قرار داده است .》 کسی که او در نظر داشت حمیدی شیرازی بود .
سبک سنگین کردم که آیا فکر خوبی است که به دیدن شاعر بروم که کارهایش در من تا این اندازه تشویش ایجاد کرده بود .دوستم پافشاری کرد و بالاخره حمید شیرازی را ملاقات کردیم. در بستر مرگ بود . دوستم به او گفت :《 دکتر حمیدی شیرازی ، من امروز با اقای کیارستمی به دیدن شما آمدم که اشعار شما را حفظ است . دلتان می خواهد چند شعرتان را اینجا بخواند ؟.》 حمیدی شیرازی استقبال کردو پس از اینکه شروع به خواندن اشعارش کردم اشک از چشمانش سرازیر شد .دوست من هم به گریه افتاد . حتی احساسات خودم هم به هنگام خواندن اشعار برانگیخته شد پس از این همه سال که سعی کرده بودم آنها را از ذهنم بزدایم .
در آن لحظه متوجه شدم که این حافظه جادویی من خیلی هم بی فایده نیست . با خواندن اشعار حمیدی شیرازی ، دوباره آنها را کشف کرده بودم . اشعارش را به او بازگرداندم و خودم هم به برداشت تازه ای از آنها رسیدم . احساساتم نسبت به زندگی تغییر کرده بود و همینطور نسبت با اشعار او ، غیر از این نمی توانست باشد .
این انباشت تچربه _ مسیرهایی که در زندگی انتخاب و سپس رهایشان کرده ام _مرا به آنچه که امروز هستم رسانده است . در سن هجده سالگی از خانواده ام کندم و مجبور شدم زندگی را خودم بچرخانم . نیت فیلمساز شدن نداشتم . همه چیز اتفاقی بود .روبروی تمام آن بوم های سفید قرار گرفتن در دانشگاه هنر سرنوشت ساز بود . مجبور شدم مسیری را پیش بگیرم که زندگی ام را تغییر داد . این زمانی بود که دست به بازی با چیزهایی نظیر طراحی ، عکاسی و نجاری زدم . سیزده سال طول کشید که دوره چهارساله را به پایان برم چراکه در طول روز کار می کردم . پس از تمام کردن دانشگاه جلد کتاب و پوستر نقاشی و طراحی می کردم کارم این بود که بنشینم ، فیلمی را ببینم و سعی کنم تمام داستان آن فیلم را در یک تصویر برای پوستر خلاصه کنم . طراحی پوستر چون یک شعر ، هنر رسیدن به لصاره و لب کلام است که با ظرافت به دسا می آید . یک روز به شرکتی که تیزر درست میکرد رفتم و خودم را کارگردان معرفی کردم . از من خواستند که طرحی درمورد یک آبگرمکن بدهم . در طول شب شعری نوشتم ،صحنه ای را تصویر کردم دراولین برف زمستانی ، خیابان های یخ زده و سرد و اهالی یک خانواده که گرد بخاری حلقه زده بودند. یک هفته بعد داشتم تلویزیون تماشا می کردم و_ در کمال تعجب_ دیدم که برای آگهی از شعری که من سروده بودم استفاده کرده اند. حتی برایش به من پول هم دادند .این شروع کار من به عنوان یک فیلمساز بود . آرام پیش رفتم ، با نوشتن قطعه های کوتاه ، و در نهایت ، در طول چندین سال ، حدود یکصد و پنجاه آگهی ساختم .
وقتی که به عنوان طراح گرافیک یا سازنده آگهی امرار معاش می کردم ، کارم انتقال مفهوم در محدوده ی یک صفحه مجله یا در یک قطعه فیلم زیر یک دقیقه بود . این کار ساده ای نیست چرا که ضعف های یک فیلم کوتاه _و آگهی نوعی فیلم کوتاه است _به راحتی قابل پنهان کردن نیست . هر یک از اجزای فیلم باید به دقت انتخاب شود . همه فریم ها مهم و حیاتی اند .باید نظر بیننده را بلافاصله جلب کنی ،آماده اش کنی برای انتقال پیام ، پیام آوری کنی ، مطمن شوی که پیام دریافت شده ، و همه چیز را در پایان شصت ثانیه به سر منزل برسانی . آغاز ، میانه ، پایان باید به بیننده را متقاعد کنی که محصول عرضه شده به دردش می خورد . آگهی یک بانک باید طوری باشد که اگر کسی آب دستش بود زمین بگذارد و برود در آن بانک حساب باز کند . در آن زمان به من گفتند که فیلم هایم خوب است اما نه به اندازه ای که محصولاتشان را بفروشد .
برای خلق یک تصویر ساکن زمان زیادی صرف طراحی ستون یا قاب می شود که خواننده به درون آن فضای محدود کشیده شود . چشم هایش به دقت از بالا به پایین ، چپ به راست هدایت میشود . ساختن آگهی و طراحی عناوین فیلم در حقیقت دانشگاه من بود . آموختم چگونه جمع و جور کار کنم و موضوع را با زبانی قابل فهم برای همه بازگویم و در حداقل زمان ، با تحمل محدودیت های رسانه ای . مثل همیشه ، محدودیت به میدان می خواندت .
اولین فیلمی که من در زندگی ام دیدم بر روی نواری بود که در دست داشتم . زمانی که جوان بودم در تهران مغازه هایی بود که نوار فیلم را متری می فروخت . با دوستان مدرسه ای این فیلم ها را می خریدم و و در زیر نور تماشایشات می کردم . نمی دانستیم شخصیت های فیلم کیستند . یکی از آنها مردی بود با سیبیل ، موهای مرتب و لبخندی گشاده . سالها بعد فهمیدم که کلارک گیبل بوده است . فیلم ها را مثل تمر جمع می کردیم و آنها را در آلبوم می گذاشتیم و با همدیگر قرض می دادیم . کلوز آپ های هنرپیشه های زن را نگه می داشتیم . همه موجوداتی افسانه ای بودند که نام آنها را نمی دانستیم .
همچنین ، متوحخ شدیم که این فیلم ها به شدت قابل آتش گرفتن اند .ِ آن زمان فیلم ها از تیترات درست می شدند برای همین برخی از آنها را آتش می زدیم و تکه هاشان را که به هوا پر می کشید تماشا می کردیم .
《 آیا خانواده شما پیشینه هنری داشت ؟》
خاطرم نمی آید کوچک ترین فعالیت فرهنگی در خانه ای که در آن بزرگ شدم اتفاق بیافتد .چیز بخصوصی در محیط پیرامونی من وجود نداشت که به کار هنری سوق دهد .
《پس این عطش سوزان برای فیلمساز شدن از کجا برخاسته است ؟.》
برای من فیلمسازی با نیاز به درآمد شروع شد . به همین سادگی . در سال ۱۳۴۸ ، مدیر کانون پرورش فکری کودکان در تهران ، که در کنار شغل شرکت تبلیغاتی داشت ، فیلمی از من دید که آگهی یک ماهیتابه بود .او می خواست بخش فیلمسازی به وجود آورد ، برای همین از من دعوت کرد که با او همکاری کنم . کار پُر درآمدی بود و من در آن زمان ازدواج کرده بودم ،
برای همین قبول کردم .اگر در جایی کار می کردم که مستند می ساختند ، به احتمالی مستند ساز می شدم .شرایط ساده ساختن فیلم در کانون با من سازگار بود . نیازی به تولید کننده نبود . در ابتدا من تنها فیلمساز کانون بودم و فیلم اول من ، نان و کوچه ، اولین فیلم بخش فیلمسازی کانون هم بود .بعد ها شش هفت نفر شدیم . با انقلاب ۵۷، تمامس همکارانم به اروپا یا آمریکا رفتند و من دوباره تنها شدم .
《 آیا در کودکی فیلم زیاد می دیدید ؟》
علاقه ام به فیلم از دوستانم بیشتر نبود .همه آنها یا تاجر شده اند ، یا دکتر ، یا نقاش . سینما را برای سرگرمی دوست داشتم . از روی کارگردان ، فیلم انتخاب نمی کردم . فیلم های ویتوریو دِسیکا ، اما ، به هیجانم می آورد . البته برای سوفیا لورن ارزش دیگری قائل بودم . او جهان نوجوانی مرا تسخیر کرد . زیبایی او همه چیز را تحت الشعاع قرار می داد .
《 سینمای آمریکا چی ؟》
فیلم های وسترن آمریکایی را تماشا میکردم چون با کاری که فیلمسازان ایرانی می کردند به کلی فرق داشت .فیلم های آمریکایی همیشه پر از شخصیت است کابویی و گانگستر هفت تیر به دست _ و این با زندگی ما تفاوت اساسی داشت . این فیلم ها شاید مرا با دنیای خیالی شخصیت ها سرگرم کند ، اما نورئالیسم سینمای ایتالیا بود که زیر پوست رفت .اولین بار بود که شخصیت هایی را می دیدم که به انسان هایی که با آنها سر و کار داشتم شبیه بودند . دنیای عجیب ولی اشنایی بود. در مقایسه با فیلم های ایتالیایی ، یادم می آید که فکر کردم همسایه ام هم می تواند قهرمان چنین فیلم هایی باشد . فرهنگ ایرانی در برخی جاها شبیه ایتالیایی است ، که شاید دلیلی باشدبرای اینکه نورئالیسم تاثیر زیادی روی من داشت.
پس از اینکه جایزه ای به نام 《 روبرتو روسلینی》 بردم ، خبرنگاران از من سوال کردند که آیا شباهتی بین کارهای روسلینی و خودم می بینم و کدامیک از فیلم های او را می پسندم .حتی نام یک فیلم هم به ذهنم نیامد . واقعیت این است که فکر نمی کنم به هیچ مکتب خاصی تعلق داشته باشم . تقلید کار من نیست .هیچوقت هم نفهمیدم که از دست یک هنرمند برای هنرمندی دیگر چه بر می آید ، الا اینکه گاه با هم بنشینند و چای بخورند . اگر شباهتی میان کارهای من و روسلینی باشد و شاید در کارهای درآیر ، برسون ، و ازو ربطی به خصوصیات فرم گرایانه کارهای من ندارد تنها ایم است که ما از یک زاویه به زندگی نگاه می کنیم .
《 آیا کارگردان هایی را می توانید نام ببرید که کارهایشان بخصوص شما را جلب کرده باشد ؟. 》
این سوال را میگذارم دیگران پاسخ دهند . علایق و سلایق من زود گذرند ، همیشه در حال تغییرند و برای همین وقتی که به شما می گویم از کارگردان یا فیلمی خوشم می آید، بیشتر درمورد خودم در این مقطع زمانی گفته ام تا درمورد آن کار یا کارگردان . سال ها از آن زمانی که با اشتیاق به سینما می رفتم گذشته است . این روزها خیلی کم فیلم نگاه میکنم . گذشته از یک دوره کوتاه ، چند سال پیش در شهر پراگ ، شاید بیشتر از پنجاه فیلم در زندگی ام ندیده باشپ و نمی توانم ادعا کنم که فیلمساز بخصوصی بر من تاثیر بسزایی داشته است .بیش ار بیست سکانس در تاریخچه سینما نیست که به نظرم واقعا مهم می رسد .
شبی تلوزیون داشت فیلم جاده فدریکوفلینی را پخش می کرد . داشتم دندان هایم را مسواک می زدم و چنان مسحور شدم که درجا ایستادم و تا اخرش را نگاه کردم .چندی بعد از سالن نمایش فیلم زندگی شیرین بیرون آمدم و کاری نمی توانستم بکنم جز قدم زدن در خیابان های تاریک و در فکر فرو رفتن . هیچگاه آن تصویرهای نهایی کنار دریا و آرزوی که در خود پنهان می داشت را فراموش نکردم. برای مدتی ژان لوک گدار توجه ام را به خود جلب کردند ، گرچه فیلم های او تاثیر مستقیمی بر کارهای من نداشت . چند روزی آلفرد هیچکاک را استاد فن دانستم ، گرچه امروزه فیلم هایش را ساختگی و مصنوعی می یابم .می بینم که کارها از نظر فنی چقدر با اعتبار است ، اما این چیزها دیگر مرا به خود جلب نمی کند .
وقتی شروع فیلمسازی کردم ، دیگر برای دیدن فیلم به سینما نرفتم ، چرا که نمی خواستم با دیدن آن ها مقایسه پیش بیاید .فیلم ، قبل از هر چیز یک سیر و سلوک شخصی است . چند سال پیش تلاش کردم با فیلم دیدن آشتی کنم ، اما موفق نشدم .دیگر زمان و نیروی کافی برای تماشای فیلمی که ممکن است توجه ام را جلب نکند ندارم .
زیاد نیستند کارهای حرفه ای که ریشه در نیت و هدفی ریشه دار دارند . در طول عمرم هیچ چیزی شکل آینده ای برنامه ریزی شده به خودش نگرفت .خیلی قبل از اینکه عکس هایم را در آلبومی جمع کنم مشغول عکاسی بودم . بعد برخی از آنها را نشان دادم و عکاس هم به لقب هایم اضافه شد . چند سال پیش در ژاپن از من خواستند که دفترچه یادگاری را امضا کنم . من هم شعر کوتاهی نوشتم و به شوخی به میزبانم گفتم که اثری است از باشو ، هایکو سُرای نام آور ، وقتی معلوم شد که شعر از خود من است ، پیشنهاد دادند که اشعارم را چاپ کنم . آنها را جمع اوری کردم و اکنون لقب شاعر را هم یدک می کشم .
در فستیوال فیلمی در اصفحان در کنار نویسنده و تصویرگر کتاب صحبت می کردم ، کودکان حاضر با نگاهی مبهم به ما چشم دوخته بودند ، یکی پرسید چگونه می توان به شهرت رسید . سخنرانان دیگر از مقاومت و مداومت در کار گفتند ، از اینکه از کودکی باید با دشواری ها مواجه می شدند ، اینکه تا چه اندازه وقت گذاشتند و مبارزه کردند تا به کاری که در آن مهارت پیدا کنند رسیدند . به چهره کودکان نگاه کردم که چگونه با دهان باز به داستان های موفقیت این سخنرانان گوش می دادند. وقتی نوبت من شد ، گفتم :《 بچه ها ، بدون اینکه بخواهم ساز مخالف بزنم ، تجربه من متفاوت است . برای من مبارزه نبوده است . هیچوقت هدفم این نبوده که فیلمساز شوم . شاید بهتر باشل که به قسمت و شانس اعتماد کنید تا اینکه خودتان را با امید به موفقیت در جهت خاصی خسته کنید . البته که باید سخت کار کنید . خیلی هم سخت کار کنید ، اما فقط در جهتی که کنجکاوی تان را بر می انگیزد ک برایتان شادمانی به همراه می آورد این کار بکنید و خواهید دید در مسیرتان اتفاق های غیر قابل پیش بینی زیادی می افتد .》
بدون نظر! اولین نفر باشید