به قلم علی روستا، خادمالشهید رسانه ای ستاد مرکزی راهیان نور کشور
همهچیز از قرارگاه مرکزی راهیان نور در اهواز آغاز شد؛ جایی که پشت صحنه این حرکت عظیم فرهنگی، با دقت و نظم در حال مدیریت بود. گفتوگو با مسئولان، پیگیری برنامههای فرهنگی، هماهنگی اعزام خادمین به یادمانهای مختلف و رصد کاروانها، نشان میداد راهیان نور تنها یک سفر زیارتی نیست؛ یک جریان مردمی فرهنگی است که هر لحظهاش نمایانگر حماسه و مقاومت است. آنجا فهمیدم آنچه در میدان دیده میشود، حاصل تلاش شبانهروزی نیروهایی است که شاید کمتر دیده شوند، اما ستونهای این حرکتاند.
از قرارگاه که فاصله گرفتم، میدان اصلی آغاز شد؛ یادمانها. در دهلاویه، مقابل نمایشگاه «کوچ تا عروج» شهید مصطفی چمران، ایستادم و روایت مردی را مرور کردم که از دانشگاههای آمریکا تا جبهههای لبنان و سپس خاکهای سوزان خوزستان، مسیر علم و جهاد را در هم آمیخت. در طبقه زیرین یادمان، میان دستنوشتهها و تصاویر، بیش از آنکه یک نمایشگاه ببینم، سیر یک تحول را مشاهده میکردم؛ تحولی که نسل امروز همچنان به آن نیاز دارد.

در فتحالمبین، همزمانی راهپیمایی ۲۲ بهمن با حضور زائران و خادمان شهدا، تصویر متفاوتی از وحدت را رقم زد. پرچمهای سهرنگ ایران در میان خاکریزها به اهتزاز درآمده بود و خانوادهها، دانشجویان و نوجوانان در کنار هم شعار میدادند. آنجا، انقلاب اسلامی و دفاع مقدس در یک قاب جمع شده بودند؛ حماسهای که از بهمن ۵۷ آغاز شد و در جبههها استمرار یافت.
اردوگاه شهید مسعودیان اهواز، چهره دیگری از راهیان نور را نشان داد؛ چهرهای از میزبانی، خدمت و همراهی. خادمانی که از ساعات اولیه صبح تا نیمه شب در تکاپو بودند تا کاروانها با آرامش اسکان یابند. شبهای اردوگاه، گفتوگوهای دانشجویی، حلقههای روایت و نگاههای پرسشگر جوانانی که آمده بودند بدانند و بفهمند، برایم یادآور این حقیقت بود که راهیان نور اگرچه به گذشته مینگرد، اما مخاطبش آینده است.

اما شاید یکی از متفاوتترین ایستگاههای این سفر، معراج شهدای اهواز بود. جایی که «آمد و شد» پیکرهای مطهر شهدا، معنایی زنده به واژه شهادت میدهد. در گفتوگو با خادمان این مجموعه فهمیدم که معراج شهدا نه یک مکان ثابت، بلکه نقطه تلاقی اشک و افتخار است؛ قرارگاهی که شهدا پس از سالها غربت، به آن بازمیگردند تا دوباره بر دوش مردم تشییع شوند، دل من در خلوتهای آخر شب کنار ضریح معراج شهدا لرزید. سکوت آن فضا، سنگینتر از هر روایتی بود که در طول روز شنیده بودم. آنجا، دوربین خاموش میشود و قلم از حرکت میایستد. تنها میمانی با حقیقتی که سالها در خاک مانده و اکنون بازگشته است.
در یادمان علقمه و کربلای چهار، روایت مظلومیت و مقاومت چنان در جانم نشست که لحظاتی احساس کردم دیگر گزارشگر نیستم. خاک، آب، نام عملیاتها و چهرههای جوانی که روزی از همین مسیرها عبور کرده بودند، مرا از قاب حرفهای خبرنگاری بیرون آورد و همچنین تصویر یادمان نهر خین همچنان در ذهنم زنده است؛ نقطهای که بیش از هر جا، سنگینی تاریخ را میشد لمس کرد.
و اما قویترین لحظه این ۹ روز، استقبال از پیکر ۸۵ شهید در بندر خرمشهر بود. شهری که خود نماد مقاومت است، بار دیگر میزبان فرزندانی شد که سالها در دل خاک مانده بودند. آن لحظه که سر بر تابوت شهدا گذاشتم و دقایقی طولانی اشک ریختم، فهمیدم فاصله میان خبرنگار و زائر چقدر اندک است. آنجا دیگر نه میشد سؤال پرسید و نه گزارش نوشت؛ تنها میشد گریست و به عظمت مسیری اندیشید که این مردان پیموده بودند.

در این ۹ روز، با مسئولان قرارگاه، خادمان یادمانها، زائران شهدا و دانشجویان و خانوادههایی که با فرزندانشان آمده بودند گفتوگو کردم. هر کدام از زاویهای متفاوت، یک پیام مشترک داشتند: راهیان نور یک حرکت زنده است؛ پلی میان نسلها، فرصتی برای بازخوانی هویت و میدانی برای تربیت دلها.
این سفر برای من، جوانه صبر را در درونم رشد داد. صبری که در روایت مادران شهدا، در ایستادگی رزمندگان و در گمنامی تفحصگران دیده میشود. بیش از هر چیز، این ۹ روز مرا دلداده شهدا کرد؛ دلدادگیای که نه صرفاً احساسی، بلکه مبتنی بر شناختی عمیقتر از راه و رسم آنان است.
راهیان نور ۱۴۰۴ برای من سفری بود که با تیترها و لیدها آغاز شد، اما با اشک و تأمل به پایان رسید. سفری که از قرارگاه شروع شد، در یادمانها امتداد یافت، در معراج شهدا عمق گرفت و در بندر خرمشهر معنای تازهای پیدا کرد و جایی آرام گرفت که پای تابوت یکی از شهدا زانو زدم و سر بر تابوت گذاشتم بعد از دقایقی نجوا و درد و دل برایش نوشتم( ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده…)
شاید وظیفه ما خادمالشهدای رسانه ای ثبت لحظهها باشد؛ اما گاهی لحظهها هستند که ما را ثابت و مسکوت میکنند. این ۹ روز، برای من از همین جنس بود؛ ۹ روز روایت، ۹ روز دلدادگی.
بدون نظر! اولین نفر باشید